...همینجوری برای هیچ کس

...!!حرفای همینجوری که آدم دلش می خواد برا هیچکس بزنه

70- فک کنم بای

فک کنم این پست آخریه ینی حداقل حالا حالا ها...

خوب شده که با عید غدیر تمومش می کنم .. البته شاید فلن

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین علیه السلام و الائمه المعصومین علیه السلام

بچه ها عید همه مبارک

دعا کنین...

پ.ن : دمب همه سه چارک..

فلن خداحافظ تا بعدنا...

   + راجر ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

68- امتحان

تموم شد دیگه ... فقط یه ۵شمبه مونده که امتحان رارندگی دارم

دعا کنین قبول شم

دیروز با چنتا از بچه ها یه سری بارارو فریت کردیم ....

نمیدونم این بارامو چی کار کنم ...

 

   + راجر ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

67- من می خاهم فاحشه شوم...!!!

چون خودم حس نداشتم بنویسم اینه که اینو گذاشتم...

این هم یک انشاء از یک دختر کوچولو 10 ساله
 
از زبان معلم این دانش آموز: مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار  تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟

 " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده که بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد:
از زبان یک دانش آموز: من گفتم دوست دارم که مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام ( منظور همان MBA است ) که بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد.

 از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . مه شان مرد هستند.

برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

   + راجر ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

66- گذار

اصن حس خوبی ندارم

همیشه آخرا خیلی زود می گذره ... خیلی

حسیم که به من میده اصن دوس داشتنی نی

بابا جان خب دوس ندارم دیگه زور که نی...

اصن فکرشو می کنم که همه میان و اینا کلی باید بگم مثلن دلم تنگیده و اینا خیلی بده...

۵شمبه باس برم شفیلد برا کارای تمدید ویزا، چه حالی می ده اینا اشتبا کنن ییهو یی اصن پاس اینگیلیسی بدنا ... خیلی خوبه ... از خدا که بعید نی...

به هر حال امیدوارم مث همیشه هرچی که خوبه خدا پیش بیاره دستش درد نکنه

فردا و پس فردا و  پس اون فردا بعد راحت میشم کلهم اجمعین فقط این رارندگیه میمونه که سخته ب این نتیجه رسیدم که طبق ممول فقط با دعا این یکیم جواب میده ...

کلن همه کارای من با دعا جواب داده پس بیزحمت همه باهم دعای نخسوز کنین

دمتان گرم و سرتان سلامت

 

   + راجر ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

65- اواخر

دیگه نفسای آخرو داره این وبلاگه میکشه....

شاید یکی دوتا دیگه پست و ....

یکی دو روز اینترنت قط بود آخه بروبچ پول نمی دادن ... ولی خب بدیم نشد آخه امتحان داشتیم دوروز که قط بود نشستیم مشقامونو کردیم ولی دهنمون سرویس شد...

یه امتحان و دادیم و خدافظی کردیم

یکی دیگه مونده و بعدش....

هنو پاسم نیمده.. امتحان عملیه رارندگیمم مونده

دعا کنین قبول شم همین بار اول چون اگه نشم غیر از پولش دیگه وخ نمی کنم برم

   + راجر ; ٦:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

64- چهارم

به قول معروف،  جهان سوم جاییه که اگه بخای کشورتو آباد کنی باید خونتو خراب کنی و اگه بخای خونتو آباد کنی باید کشورتو خراب کنی...

پ.ن : ما زیر حرف زور نمیریم مگه اینکه زورش پر زور باشه... جان تو

   + راجر ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

64- گلی

چار پوندو بیست و پنج الکی رف تو پاچمون

انقد هی بادی آف لایز بادی آف لایز کردین آدم خیال می کرد چه خبره

کلن فک کنم ٧-٨ دیقم این گلشیفته بازی نکرد شاید ۴-۵ تا سکانس شد

فیلمش که کلن خزعبل محض بود اونم حداقل خزعبل کاربردی نبود آدم بگه کاربردی بود

بی سروته چرت ...

وسط فیلم ییهو الکی الکی این دی کاپریو سگ گازش گرفته رفته آمپول بزنه عاشق میشه... مسخره بیربط

ولی خب گلی اسمش تو کست که آخر میاد چارم بود

کلن فک کنم ٣تا بازیگر اصلی بید ...

خلاصه اینکه فیلمشم حتا حداقل یه صحنم نداش آدم دلش خش باشه که فیلمش صحنه داشته ...

تو سینمام کلن فک کنم ٣٠ نفرم نبود ..

پ.ن : خیلی فیلم چرتی بید! ریده بودن با این فیلم و فیلمنامه

   + راجر ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

63- اخبار

تست تئوری رو قبول شدم ... از خود راضی کلی خوشحال ،‌البته اصله کاریش مونده که عملیش باشه البته من خودم اهل عملم ولی عمل داریم تا عمل دادا.. آقا به دعا کردن کماکان ادامه بدین چون اگه اون نشه دیگه اینم به درد نمی خوره

یک شیر تو شیریم شده این دم آخری

امروز پاسمو فرستادم برا تمدید ویزا از دیروزم سیستم ویزا دادن عوض شده خفن تر شده برا ٢۴ دسامبرم بیلیت دارم امتحان عملیرم تونستم ٣٠ دسامبر بوک کنم می بینی تورو خدا فک کنم بیلیتو باس کنسل کنم - دعا کنین هم پاسم زود بیاد هم خیلی خوب باشه هم امتحانمو قبول شم همین دفه ی اول

تو تستا که می خوندم یسری سوالاش خیلی باحال بود یکیش علامت بمبست گذاشته بود گفته این چیه بعد یکی از جوابش این بود :

به سمت توالت ... !!!

خیر سرمون امشب خاستیم با برو بچ بریم گلیو ببینیم همون گلشیفته ینی بادی آف لایز دو تا از بچه ها انگار شونصد ساله همو ندیدن قدم زنان در حال دلو قلوه از ما جا موندن مام چون ٢تا از ووچرامون دست اونا بود کلی واستادیم آخرم همو  پیدا نکردیم به جاش رفتیم یه شام تپل زدیم بعدم رفتیم خونه دخترا یه مقدار مبسوط چرت و پرت گفتیم و چون اوتوبوس نبید تا خونه پیاده گز کردیم حالا فردا می ریم ببینم گلی چیکار کرده...

خیر سرم فردا یه کیس خفن داریم هفته ی دیگه هم امتحان ...

می بینی چه درسی من دارم می خونم...

پ.ن : جان من این پاسم با امتحانمو خیلی دعا کنینا هم امتحان یونی هم عملی رارندگی ... مرسی

   + راجر ; ٤:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

62- تهش

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
 

 


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .


انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
 


روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟
 


فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .ا

 



وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
.. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
<><><><><><><><><><><>

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

 
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..


صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

   + راجر ; ۳:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)

61- فوران

نمی دونم داشتم دنبال یه چی می گشتم بخورم ، داشتم یه چی درس می کردم بخورم یا داشتم ظرف مشستم که ییهو یاد این شعره افتادم که یه زمانی برا یکی می خوندم :

همیشه با نگاه تو از تو عبور می کنم

از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم..

 

بعد دیدم که این عشق و عاشقی عجب چیز خزعبلیه ها... آخه ینی چی

مثلن می گه آی من عاشقتم من از فراق تو شبها پا برهنه می خابم ... تا صب پشت پلکم وازه و از این جور چرتیات

که چی ، تازه هر کی رم که می بینی یا عاشق بوده یا شکست عشقی خورده یا از این چرندیات  ینی چی واقعن که چی بشه؟

بابا همش بر می گرده به خود آدم .. اصن عشقا یه توهم که آدما دلشون می خاد برا خودشون درستش کنن و خودشونو به یه چیز خارجی آویزون کنن و یه جورایی فرافکنی احساسی کنن (عجب چیزی گفتما...)

تنها چیزی که وجود داره به نظر من اینه که آدم نسبت به بضیا یه نگاهی داره که نسبت به یسریای دیگه نداره که می تونه نسبت به هر کی که باهاش ارتباط پیدا می کنه داشته باشه...

کلن که این عشق و عاشقی چیز چرندو مزخرفی ...

پ.ن : یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

         طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم....

 

   + راجر ; ۳:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
    انگولک ها ( انگول)